محمد بن عبد الله بن عمر
205
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
[ رضى اللّه عنهما ] « 1 » ، وپاى در زمين مىكشيد ، به خانهء من آمد . وبعد از چند روز كه رنجورى بر وى دراز شده بود . روزى بفرمود تا هفت مشك آب از هفت چاه مختلف بياوردند « 2 » وبر وى ريختند ؛ وبعد از آن جامهاى درپوشيد وعصابه بربست وبفرمود تا أو را به مسجد بردند ، وبر منبر رفت وبا صحابه گفت : حق تعالى بندهاى از بندگان خود مخيّر كرده است ميان دنيا وآخرت ، وميان مرگ ولقاى حق ، وأو مرگ وديدار حق اختيار كرد . أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، بدانست كه سيد ، عليه السلام ، از بهر خود مىگويد ، ووفات وى نزديك است ، وأبو بكر مىگريست ومىگفت : مرا طاقت فراق تو نباشد . سيد ، عليه السلام ، فرمود : آهسته باش ، وبفرمود تا هر در * كه از خانهء صحابه در مسجد بود برگرفتند الّا درى كه از خانهء أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، در مسجد بود . وگفت : هيچ كس را فضيلت صحبت من چنان نيست « 3 » كه أبو بكر . واگر به جز خداى كسى ديگر به دوستى مىگرفتمى ، أبا بكر را به دوستى بگرفتمى ، لكن ميان [ من ] « 4 » ووى صحبت وبرادرى است [ تا ] « 4 » به آن روز كه حق تعالى ما را به هم جمع آورد نزد خود . بعد از آن با مهاجران گفت : با أنصار نيكويى كنيد ، كه ايشان عيبهء « 5 » اسرار منند ، وياران وغمگزاران منند ، وبا نيكوكار ايشان نيكوكارى كنيد ، وبا گناهكار ايشان طريق عفو وتجاوز بسپريد . وعايشه ، رضى اللّه عنها ، گفت : سيد ، عليه السلام ، مىگفت : حق تعالى قبض روح هيچ پيغمبر نكرده است الّا كه پيشتر « 6 » أو را مخيّر گردانيد ميان زندگانى وملك دنيا ، وميان لقاى خود وعيش آخرت . وآخر سخن كه سيد ، عليه السلام ، فرمود آن بود : بل الرّفيق الأعلى [ من الجنّة ] . يعنى لقاء تو وعيش بهشت مىخواهم . وبه نماز بيرون نمىتوانست رفت ، وگفت : أبو بكر را بگوييد تا با مردم نماز كند . وروايتي ديگر آن است كه : چون وقت نماز درآمد ، سيد ، عليه السلام ، بلال را فرمود تا به قاعده اذان وأقامت گويد ، وجماعتى در خدمت سيد ، عليه السلام ، نشسته بودند ، وايشان را فرمود : به أبو بكر گوييد با مردم نماز كند . وعبد اللّه بن زمعه حاضر بود وگفت : أبو بكر را طلب
--> ( 1 ) . از سيره ، ص 1103 ، نقل شد . ( 2 ) . در أصل : خانهء مختلف بستدند ، وبه متابعت از متن عربى ( ج 4 ، ص 299 ) از سيره ، ص 1103 ، نقل شد . ( 3 ) . در أصل : چنان است ( 4 ) . از سيره ، ص 1104 ، نقل شد . ( 5 ) . عيبه - رازگاه مردم ( منتهى ) ( 6 ) . در أصل : پيش ، واز سيره ، ص 1105 ، نقل شد .